... پشت دیوار، درختان نجیب گلابی، سر به زیر ایستاده اند و من نجابت تمام گلابی ها را جویده ام و قی کرده ام

   دشتی   


 

لینک
چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ -

   - - -   

وثیق مُرد. (با تأخیر)

لینک
یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ -

   سراب   

سرم در سر نمی‌چرخد. هوا دارد. سری رو بر زمین و ردّ پا دارد. کدامش پای در گل. آب را در خاک انداخت. قدم بر آفتاب. تندیس خشک داغ را افراشت.

سرم بر سر نمی‌تابد. ندا دارد. سرم را در به هر گامش. به زیر آرد. خدایی در نفس دارد. صدایم را. در این سودای دنگ و دنگ. به گوشش وز وز انگارد.

همه افسانه‌ها خواب‌اند و بیدارم. دو چشمم تنگ. بیمارم. به ابروهای پیچاپیچ چون زلفت مزن تیغی که با هر پرپر مویی بیندازم کلاه از سر. که ابرو باشد و یا پشم. عرق راهی به آن دارد.

مرا بشمار. هر باری که انگشتت. ز ده کمتر شد و این اسم. گمت را گیج‌تر بنمود.

سرم در سرسرایی از سر گنگی. به سیمان گفت. آیینه.

همه لالایی و خواب است و وردی از برای سربه پا کردن نمی‌یابم. سرابم را نیابی بلکه سیراب عطش گردی. به از سیرابی گوساله‌ای مرده میان خار یا سنگ است.

از آن گرمای جانفرسا. سرودی بر نفس بگشا. که این بی‌مایه سر چندی است. حواسّی بر گهرهای زغالین کباب دل-جگر دارد.

لینک
یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ -

   جایی که مجال فرارم نمی دهد   

شعرهای تَر ناامن ترند. می چکند. مسیر بارانی است. وای از امنِ ناامن.

اگر از هرکدام از  آدمهای شهر، فقط یکبار فرار کنی، همه ی شهر دیگر تو را به نام کوچک می شناسند.

پناهگاهت را به رسمیت بشناس! سقف کوتاه و دیوارهای سفید.

 

لینک
یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ -

   .   

لعنت به دوست.

که هر چه می رسد از اوست.

لینک
دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ -

   وزن   

فشارم افتاد

از پایینش به بالاش

زنبیل را برای شاه تره های بازار، قرمز خریدم

اما

بوی خون می دهد این دماغ.

کلمه: حروف متصل و منفصل.

این نه شعر است، نه دروغ

زبانی ناگیراست که از گنگی به جانم افتاد.

شاعرانِ شهرِ بادهای شمالی!

سهل و شیوا برایم بخوانید!

سخت دلگیرم از تلاش در به لکنت افتادنتان

برای  بر پیشانی کوفتنِ ستاره ی مقوایی زرد.

* حس خوب است در ستونی نوشتن. می دانم. گرفته امش. دارم.

سخن گفتنِ عمودی شعر نیست. لکنت، هنر نیست. آنچه در زیر ستونهایتان نظر می شود هم نظر نیست بل آنهم تقلای دیگری است برای به لکنت افتادن. دیده شدن. ستاره بر پیشانی کوفتن.

به والله عرق ریختم و کلمه چیدم.

حیف که انگشتانم از میان  این کاغذهای نوری گذشت بی آنکه بتواند چنگ زند و به رسم خودش، چیزی پاره کند.

لینک
سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ -

   فال‌محفوظ   

قامتش را سرو گفتم،‌سر کشید از من بخشم

      دوستان، از راست می رنجد نگارم، چون کنم

            نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار

      عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست، اطلال را جیحون کنم!

         در نظر بازی ما بیخبران حیرانند....

 

ای صاحب فال،‌ بدان و آگاه باش که همیشه می خواهی راهی را پیدا کنی اما دیگر خسته و رنجور هستی؛‌ پس باز هم دست به دعا وردار و از همه بخواه راهی را با انگشتِ اشاره در بینی فرو رفته شان نشانت دهند که تا عمر داری بر منظور خود نظر کنی. انشاء الله...

 

*‌‌‌ تقصیر از ما نیست شیخ ازل به اجل، بل از کلمه بود.

لینک
چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ -

   ب.ی-خو.ت-ا.ب.ی   

باید دستش رو می خوندم. داشت با سر پنجه های نازک، حلقه های گوجه فرنگی رو تو بشقاب پنیر می چید. نور وقتی امان نداد، چشما رو بستم؛ غافل از اینکه این منشور، سفید رو رنگ  می کنه و قهوه ای رو صورتم می تابه. حکایتی است قریب. از روزی که برف هم تاب نشستن نیاورد.

اگر صدبار به رویای رفاقت مست کنی، مست کنیم، مست شوند؛  تا اشاره انگشتت، هیچ کره ام نمی چرخد.

: گله های بی خوابی، حواله به عطرهای غریبه.


*لعنت بویِ متکای سرخ هم پرید.

*فاعل شناسا. مفعول مجهول. اذهبوا.


لینک
چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ -

   گچی   

...

آنچنان بشکافمت

که قدارهّ ای عنق

کتف ناکارِ مردی را.

تا خورشید

از جناق سینه ات طلوع کند.


 "عمید"


+


شاید گناه از من بود،

که مرا شاعر به دنیا نیامده، سقط کردی.

وگرنه همان مردی بودم

که حرف زد

و فقط ٣ دقیقه به احترام بازماندگان

سکوت کرد.

لینک
سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ -

   سه نقطه.   

بچه ام رفت.

لینک
سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ -