... پشت دیوار، درختان نجیب گلابی، سر به زیر ایستاده اند و من نجابت تمام گلابی ها را جویده ام و قی کرده ام

   اختصاصی 3   

دست به دست می شوی

تا رویایم ببافی

فارغ از رنگ.

نقش می خوری.

چپ یا راست.

به هر بهانه ای.

می پرستمت.

می دانی؟!

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۸ -

   سکانسهای به یاد ماندنی!   

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٢ -

   تا حالا بچه گنجشک توی دستت گرفتی؟!   

روایت زنی که جنین اش سوخت و از تمام روزمرگی به بند کفش هایش پناه برد.............و برای شانه های معشوق ام.............

..................

نباید گفته می شد....

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٧ -

   اختصاصی 2   

خودم رو با یه دونه زنبق  تعریف می کنم.

یکی رد شد و گفت خواهش مجنون به لیلی از سر مرض بوده. همه داستان از نگاه یه نفره شاید: مجنون.

گفتم  راست گفت که یه نیاز عام بشریه. این همون خواستیه که دوس داریم در دسترس نباشه تا شعله بکشه تو وجود و اگه طلبت - چه آدم، چه کار، چه هنر، چه یه حباب بزرگ بالای سرت...- دورتر بشه؛ به جنون می ماند!

مث لذت بلعیدن یه غذای تند.

هرچند که درد و لذت یه مسیر رفت و برگشته.گاه یکی.

دارم توجیه می کنم.سعی می کنم تعریفت کنم واسه خودم. مرور می شی و همه بوها و یادها پرت می شن.

از کنار همه گلفروشیا که رد می شم، وا میستم و می گردم که ببینم زنبق داره یا نه.

خودم رو با یه دونه زنبق تعریف می کنم.

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۱٠ -

   اختصاصی   

فتح ات شدم. گیج و گر. فریاد.

من نیازم. من نیازم. من نیازم. من نیازم. من

دست بیاز.

تو رو ارواح خاک پدر...

گم شم. نه اینجا. در تو.

لینک
۱۳۸۸/۱٠/۳ -

   اشاره کن!   

بوی پشم و پشگل گوسفند با عطر انارهای ترک خورده که آبشان به دهانم سرازیر شد و این لبریز نه چندان بلند..............

از سرازیری پل فلزی فرو می غلطم. به بلندای دیوار باغ همسایه که آجرهایش را رنگ کرده ام، تا عبورم در کنار این دیوار صورت خراشتر باشد.

و نقطه های سرخی که آغاز و پایان هیچ خطی نخواهند شد.

آی انار یاقوتی!

قطره های خون دلمه بسته تان در آفتاب را چه کسی می ترکاند؟!

با انگشت اشاره.

اشاره کن!....تنهایی مان پوسید!....اشاره کن!

و با ناخن انگشت اشاره ات.....تق!

دهانت را ببند. سرخی گستاخ تو................

دیرم شده است:

" باید تمام مورچه هایی که کشته ام را به یاد زمین بیاورم!" 

لینک
۱۳۸۸/٩/٢۸ -

   سنگینی سکوت تو از مرگ برترین   

سکوت

سکوت تو

"سکوت تو چاقویی زنگ خورده است

که به ارّه کردن ریشه های کهنهء من می گماری

از پایم میفکن.

اجاق چه کس

به هیزم من

روشن می شود."

پ.ن : تکرار می شوم در خود، در تو و اینجا! و گاهی از زبان دیگری جاری! ببخش...

از ملاح خیابانها- شمس لنگرودی

لینک
۱۳۸۸/٥/٢٧ -

       

تنها

طبلی که کاملا خالی باشد

و پوستش خشکیده باشد

و نابینا هم باشد

فریاد دارد

شش از هوا خالی کن تا فریاد باشی

*رضا براهنی

لینک
۱۳۸۸/٢/۱٧ -

   خواب دیدم در تو   

در آهسته و با تردید باز شد.چهره ء خسته  پیرزن از لابلای در نمایان شد...

 

-"سلام خانم جان"

-" سلام عصمت خانم...سیما خانم خونه اس؟"

-"والله چی بگم..."

صدای فریاد سیما به گوش رسید:" کیه عصمت؟"

- "همسایه اس خانوم جان..با شما کار دارن."

_ "بگو بیان تو"

-" بفرمایید تو خانوم".

 

دستان کوچکش را به دامن سبز رنگ مادر محکم چنگ زد و برای همگام شدن با او قدمهای کوچکش را سریعتر کرد.

وارد حیاط که شدند،پیرزن دوباره مشغول شستشوی لباسها شد. در آنسوی حیاط، از لابلای ملحفه های سفید آویزان روی بند رخت، چهره استخوانی و سفید پوست سیما با پیراهنی زرد رنگ و گشاد که باد گاهی آنرا به بازی می گرفت پدیدار شد.

چشمهای کودکانه ء باران هنوز در جستجو است...

 

-" سلام سیما..."

-" سلام...چطوری؟..باز که بد موقع اومدی...داریم میریم شهر واسه خرید.."

 

ناگهان مهدیس وارد قاب در شد، با پیراهن قرمز کوتاه و موهایی بافته شده که در دو سوی شانه هایش  آویزان شده بودند...با چشم، باران را که پشت دامن مادر مخفی شده بود را یافت و دوان دوان سوی او رفت...دستان کوچکشان در هم گره خورد و بدون اینکه کلمه ای از دهانشان بیرون آید به طرف حیاط پشتی دویدند.

مهدیس با غروری که چهره اش را شبیه مادرش سیما می کرد به صورت باران زل زد: " خب... امروز چی بازی کنیم؟"

باران چشمهای سیاه درشتش را به چشمهای مهدیس دوخت:" بدو بدو بازی دیگه!"

مهدیس انگار میوهء تلخی خورده باشد چهره اش را کمی در هم کشید..:"خب هر روز که همین بازی رو می کنیم..یه بازی جدید دیگه..."

باران حرفش را قطع کرد و از کیف شانه ای کوچکش پیراهنی مشکی با خالهای رنگی را در آورد و رو به مهدیس گرفت: "واسه تو خریدمش...یعنی خب مامان که حاضر نمی شد، الکی بهش گفتم واسه خودم می خوام اما یواشکی آوردمش واسه تو..."

چشمان مهدیس برقی زد،به بغل باران پرید ...و باران دستهای کوچکش را به دور کمر مهدیس حلقه کرد....:"خب حالا بریم بازی؟"

مهدیس با ناز دخترانه سری تکان داد:"بذار پس اول برم پیرهنم رو بپوشم"

مهدیس به داخل اتاق رفت و باران همانجا روی زمین نشست...لحظاتی بعد مهدیس که زیبایی اش با لباس خالدار چند ین برابر شده بود به طرف باران برگشت...دو طرف پیراهن بلندش رو گرفت و تعظیمی به باران کرد،باران خنده اش گرفت و از جا بلند شد ...

حیاط پشتی، حیاطی بزرگ با درهای متعدد بود ( این وی‍ژگی ظاهری معدود منازل مسکونی واقع در شهرک صنعتی است)-...باران مثل همیشه شروع به باز کردن تک تک درها کرد...تنها منظره ای که از پس درها ی باز شده می شد یافت، فضای باز و آسمان وسیع آبی گره خورده با آن بود.

باران کوچک مهدیس را مقابل اولین در باز شده نشاند، موهای بافته شده به رنگ آفتابش را با انگشتان ظریفش می گشود...مهدیس هم طبق معمول نشسته بود و تند تند حرفهایی در مورد بازیهایی که دوست داشت می زد...

باران ایستاد:" پاشو مهدیس! تموم شد!...حالا وقتشه؛ تو می دوی و منم دنبالت...یادت نره که باید از کنار درها رد بشی و کنار هر در باز که رسیدی باید برگردی و به من نگاه کنی!..."

مهدیس بدون اینکه حرفی بزند و با شیطنتی که خاص چهرهء کودکانهء خودش بود شروع به دویدن کرد وباران از پی او...ترکیب موهای لخت آفتابی یلند مهدیس با آبی آسمان درهای باز..اولین در،...دومین در...سومین...و اینها بود که باران خجالتی را مست می کرد...و هر بار که مهدیس بر می گشت و به چشمانش می نگریست، چهرهء باران رنگ می باخت...خودش هم نمی دانست چه حسی است که در وجود کودکانه اش رخنه کرده...در ان لحظه به هیچ چیز جز بازی مورد علاقه اش نمی توانست بیاندیشد..و نگرانی از رسیدن به آخرین در...

اما رسید.

مهدیس روی زمین نشست.. باران به سمتش دوید و دو زانو روی زمین نشست، سر کوچک مهدیس را در بغل گرفت و روی پاهایش خواباند..و شروع به نوازش موهای بلند و حالا در هم پیچیده ء مهدیس کرد...:" مهدیس جونم...قول میدی فقط با خودم بازی کنی همیشه؟"

مهدیس چشمهایش را از هم گشود و رو به باران گرفت:"آخه مگه من همبازی دیگه ای غیر از تو دارم؟!"

باران نفسش رو بیرون داد...:"باشه...میخوای موهات رو شونه کنم؟"..مهدیس در حالی که باز داشت چشمهاش رو می بست :"نه...می خوام بخوابم..." و طوری در لحظه خوابید که گویی ساعتهاست به خوای عمیقی فرو رفته ...و این تمام زندگی باران کوچک بود...

سیما، مادر مهدیس، غرو لند کنان وارد حیاط پشتی شد، مهدیس را بغل زد و رو به باران گفت:" مامانت منتظرته."

باران با گامهای آهسته بسوی در حیاط رفت و دامن بلند مادرش رو در درگاه یافت...دست چپش را به گوشه دامن مادر گرفت و...

***

چند ساعتی بود که مهدیس خوابیده بود...وقتی بیدار شد خودش رو روی تختخواب اتاقش دید، بلند شد و دوید رفت جلوی آینه و در حالی که چشمهاش رو می مالید فهمید که پیرهن سیاه خال خالیش تنش نیست...:"مامان سیما، پیرهن خال خالیه منو ندیدی؟"

-"تو اتاق کنار چرخ خیاطیه..زیادی بلند بود واست."

مهدیس با عجله به سمت پیرهن غارت شده اش دوید و سعی کرد اونو به تن بکشه...برگشت جلوی آینه...:"پس کوکهای درشت پایین دامنش کو؟!"

-"گفتم که...زیادی واست بلند بود..."

----

* گاهی رویا همان کابوس خودمان است!

لینک
۱۳۸۸/٢/٧ -

   من   

در دست هر مرتد،

قبله نمایی است،

که عقربه ش بی اختیار،

چشمان تو را نشانه گرفته است

لینک
۱۳۸٧/۱۱/۱٧ -